تبليغاتX
تنها لحظه ای با من باش...(مدار بسته!!!!)
8.8.88 21 ساله میشم


در آستانه ی تولدم مصاحبه ای دیشب با وجدانم داشتم که متن کاملشو اینجا گذاشتم.


 

وجدان پویا: سلام

خود پویا: سلام

وجدان پویا: خوبی؟

خود پویا: شکر بد نیستم نفسی می آید و می رود به لطف شما

وجدان پویا؟ به نظرت مصاحبه ی عجیبی میشه؟

خود پویا؟ نه بن نظرم خیلی ام خوبه که آدم با کسی که همش کنارشه حرف بزنه حداقل اینه که همه ی حرفام حقیقت میشه.

وجدان پویا: عالیه خوب بریم سر اصل مطلب

خود پویا: باشه بریم

وجدان پویا: داری 21 ساله میشی ... چه کردی تو این 21 سال؟

خود پویا: یعنی توقع داری من 21 سال زندگیمو الان بگم؟؟؟(خنده)

وجدان پویا: آره بگو

خود پویا: یه جمله ی کلی میگم بعد تو سوال های جزئیتو بپرس...تمام این 21 با همه ی فراز و نشیب هاش و با همه ی تضاد هاش زیبا بود.

وجدان پویا: خوب خیلی خوبه...امسال چه طور بود؟

خود پویا: اوه اوه امسال خیلی شلوغ بود خیلی سخت بود می دونی که بارها و بارها مجبور شدم بیام سراغ خودت.

وجدان پویا: چرا سخت بود؟

خود پویا: خوب می دونی امسال سال عجیبی برای من بود خیلی کارهایی که ممکن بود طی سالها نشه انجام داد من امسال انجام دادم.

وجدان پویا: مثلا چی؟

خود پویا: خوب سفرهای زیادی کردم... یه شکست بزرگ خوردم...تجربه های زیادی به دست آوردم...نه نمیشه گفت بد بود ولی سال عجیبی بود.

وجدان پویا: با منم آره؟؟؟ من که می دونم سال خوبی برات نبود

خود پویا: خوب اگه می دونی پس چرا می پرسی؟ می خوای ضایع کنی؟(خنده)

وجدان پویا: کسی و اذیت کردی امسال؟

خود پویا: آره چند نفرو ولی بعدا سعی کردم از دلشون در بیارم

وجدان پویا: چند تا دروغ گفتی؟

خود پویا: خودت می دونی که کلا از دروغ خوشم نمیاد...یه چند تایی گفتم که یه ساعت نکشیده خودم خودمو لو دادم.

وجدان پویا: با کسی قهری؟

خود پویا: متاسفانه

وجدان پویا:کی؟

خود پویا: به تو چه؟ مگه فضولی؟

وجدان پویا: خوب سالای بعدی زندگیتو چه جوری می بینی؟

خود پویا: خیلی خوب خیلی روشن البته زیر سایه ی شما

وجدان پویا: می دونم خیلی سخته که بخوای جواب منو بدی به خاطر همین زیاد اذیتت نمی کنم...هر چی دوست داری خودت بنویس

خود پویا: قربون شما این حرفا چیه من مخلصتم...باشه یه ترانه می خوام بنویسم و تقدیمش کنم به یه نفر

وجدان پویا: خیلی خوبه حالا به کی می خوای تقدیمش کنی؟

خود پویا: تقدیم به مانند ماه خودم که دوره از من ولی جوهر قلمم از عشقش روان شده.

وجدان پویا: پس عاشق شدی؟ دیدی گفتم

خود پویا: اههههههههه...دوباره که فضولی کردی

وجدان پویا: ببخشید راحت باش چون از احساست خبر دارم پس بنویس

خود پویا: مرسی ما که دائم مزاحم شما میشیم وجدان جون خیلی دوست دارم.




تقدیم به مهسای عزیزم که بهترین هدیه ی تولدم بود



شعر عاشقونه از من...خوندن دوباره از تو

یه نگاه بی بهونه...که به من بباره از تو

عشق و پر کشیدن از من...تو شب قشنگ چشمات

شوق دلسپردن از تو...تو هجوم آرزوهات

یه شروع تازه از من...عشق بی اجازه از من

من من که تا همیشه...به تو دل ببازه از من

فصل نا نوشته از من...تو غروب خستگی هات

پیش چشمای تو بودن...توی بیداری و رویات

شب پر فرشته از تو...واسه زیبا شدن ما

تنه غصه رو سپردن...به شب و غروب دنیا

بوسه ی شبانه از تو...قصه و ترانه از تو

واسه پیدا شدن من...چشم دلبرانه از تو

یه شروع تازه از من...عشق بی اجازه از من

من من که تا همیشه...به تو دل ببازه از من

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه ششم آبان 1388ساعت 14:43  توسط "پویا فتحی"  | 

بوی تو می آید بانوی پاییزی...

پاییز نزدیک است و باز هم یاد تو افتادم.من به تو قول داده بودم غنچه کنم قول داده بودم با شروع پاییز سبز شوم.بر سر قولم هستم نازنین بارانی...

من پاییز غنچه می دهم و زمستان میوه...به .... سوگند به ....سوگند تو می دانی که جز از باب وفاداری به نام .....سوگند نمی خورم...

به ....سوگند که تازه می شوم و لبریز.لبریز تر از آنچه فکرش را کنی.

با تو می مانم. به زیر تک تک قطرات باران با تو می آیم و تنها و تنها از تو می گویم.

من سرمست از وجود توام.خودت می دانی که بودنم بهانه ایست برای از تو گفتن.

بگذار بگذار رعشه ای که بر دلم مانده با سبزی نگاهت آرام شود.بگذار از تو باشم و از تو بخوانم.

معصوم من بهاران و تابستان و به یاد تو بودم به یا تو که نبودی . به هیچ کس دل ندادم. دل من از آن توست.

آرام من سربه زیر بودم و دل به حضور کسی نبستم. شولای غزل پوشیدم و با هر قافیه یاد تو افتادم.

قافیه تویی قافیه ی من تویی.

شرمسارم اگر به تماشای تو بشینم و پرواز را نبینم.

شرمسارم اگر باشی و من غزل نگویم از تو.

بانوی من به آرامشت سوگند که مغلوب توام..

باری زمان می گذردو پاییزان من در پیش است...من در پاییز زرد به شوق افسون نگاه تو سبز می شوم.

آبان امسال ۲۱ ساله می شوم تردید ندارم که رها می شوم از آشفته گی های دیروز.ولی تولد من آبان نیست...تولد من هر باریست که تو می خندی تولد من اشاره ی توست تولد من بوسه های سرشار از اعجاز توست.تولد من تویی تویی که مثل من زاده ی پاییزی.

نمی دانم بگویم تو منتظرم باش یا من منتظر نگاه با وقارت باشم؟

هم تو منتظرم باش که غنچه کنم هم من منتظرت می مانم و هر روز به شوق تو آراسته می شوم .

+ نوشته شده در  جمعه بیستم شهریور 1388ساعت 15:13  توسط "پویا فتحی"  | 

خیلی سخت بود وقتی تصمیم گرفتم برای مدتی از هم دورشیم و سخت تر از آن این بود که چگونه به تو بگویم.

دور خودم می چرخیدم و فکر می کردم که چه بگویم . گاهی از پنجره به بیرون نگاه می کردمو نفس عمیقی می کشدم و گاهی سیگاری روشن می کردم و نکشیده خاموشش می کردم. نمی دونی چه تنگنایی بود!!! به دور افکارم می پیچیدمو راه می رفتم. سخت بود!!! من که تا دیروز طاقت نشنیدن صداتو حتی برای یک روز نداشتم چگونه می خواستم چند ماه دور از تو بمانم؟!

انگار طغیانی از احساسات به درونم روانه شده بود و امکان فکر کردنو ازم گرفته بود.

با دلهره و اضطراب تلفنو برداشتم... صداتو شنیدم که مثل همیشه قبل از سلام گفتی چطوری اخمالو!!! دلهره ام بیشتر شد حتی بغض هم به صدای گرفته ام اضافه شد.

حالتو پرسیدمو ناگهان بی مقدمه گفتم... امروز ساعت ۷.۳۰ می بینمت. آنقدر پریشان بودم که یادم رفت بگم کجا!!! فقط صدای سکوته تورو شنیدم که پس از چند لحظه شکسته شد.

گفتی چیزی شده؟

گفتم فقط می خواهم ببینمت ۷.۳۰ کافه ی ...

آرام که نشدم هیچ اضطرابم بیشتر شد.۲ ساعت به زمان قرار مانده بود. سعی کردم خودمو آماده کنم.

تمام جملاتی را که می خواستم بهت بگویم را بارها و بارها تکرار می کردم.

تمام وجودم می لرزید!!!

حرکت کردم به سمت محل قرار.

مثل همیشه تو زودتر از من رسیده بودیو آرام در کنج دیوار نشسته بودیو از دور به چهره ی بی قرار من نگاه می کردی ولی من نگاهت نمی کردم یعنی سعی میکردم که نگاهت نکنم.

جلو آمدمو سلام کردمو نشستم روی صندلی روبه روی تو.

ای وای ! که چه آرامشی از نگاهت می باره انگار از یک جهان دیگر آمدیو با آشفته گی های جهان ما بیگانه ای.

با هم نگاه می کردیمو سکوت!!!

بعد از چند لحظه گفتی: خوبی؟

چقدر آشفته ای؟

دستهایم می لرزید برای همین عقب کشیدمشون که تو متوجه نشی.

نمی فهمیدم زمان چطور میگذره فقط دنبال راهی بودم که حرفمو بزنم.

ازت پرسیدم چه می کنی؟

خندیدی و گفتی: بگو

دستهامو روی میز آوردم به سمت دستهای تو دستهامو گرفتی و با همان آرامش همیشگی گفتی حالا حرفتو بزن.

بغضم شکستو آرام گریه کردم .

بلند شدم !!! درسته بلند شدم بدونه آنکه چیزی بگویم حرکت کردم به طرف در.

گفتی: پس چرا حرفتو نمی زنی؟

گفتم پشیمون شدم!!! آره پشیمون شدم. نمیشود از تو دور ماند.

گفتی چه شده؟

گفتم:دیگر نپرس!!! تمام شد.

دلیله تصمیمو هم هیچ وقت نخواهم گفت. اصرار نکن!!!

(تمام زندگیه من در دستهای توست مگر میشود دستهای تورا لمس کردو فراموشت کرد.)

پای عشقی در میون            بین ما تا خواب دنیا

موج این عشق دل انگیز        میرسه با دیدنه ما!!!

+ نوشته شده در  دوشنبه سی و یکم فروردین 1388ساعت 18:6  توسط "پویا فتحی"  | 

همه ی ما وقتی سال نو میشه اولین چیزی که به ذهنمون میاد اینه که سال جدید چه طور سپری میشه و چه اتفاقات تلخ و شیرینی در طول سال میفته.

بر همین روی من تصمیم گرفتم این سوال هارو از خودت بپرسم ای سال 1388 شمسی.

1-اول از همه دوست دارم بدونم فوتبالی که قرار بین ایران و عربستان برگزار بشه چه نتیجه ای داره؟

آیا قرار که جناب علی دایی که به تازه گی داره پا جای حسین رضا زاده میذاره (البته از لحاظ وزنی) در سال 2010 سفری به شاخ آفریقا داشته باشه؟

2-اخراجی های 2 به اندازه ی 1 فروش می کنه؟

تو این روزهای اول سال این مساله خیلی جالب که. برای 100000000000000000بار سطح علایق و خواسته های مردم معلوم شد...با وجود اکران فیلم بیضایی همه سراغ اخراجی ها میرن ...اشکالی نداره ولی کاش به سالن دیگر هم نگاهی می انداختند.

گله نمی خواستم ازت بکنم

بهتره سوالش کنم ...آیا سلیقه ی مردم همین طور می مونه؟

3-از هرچه بگذریم سخن بنزین خوش تر است...خودت بگو که قرار چی بشه؟ 

میگن میخوان سهمیه رو کم کنن!!!

نمیدونم والا!

4-آخر یوسف و زولیخا چی میشه؟(از نگاه آقای سلحشور منظورمه)

5-خودت می دونی مهمترین اتفاق امسال چیه!!!

خاتمی که نذاشت خرداد شیرین دوباره تکرار بشه. آیا دوباره همین آش و همین کاسست یا قرار مرد کوپنی بیاد و روزگار و عوض کنه؟

خودمونیما اوضاع ...

بگذریم!!!

6-از نفت بگو. قراره همین طور نفت ما رو مفت ببرن؟

7- بریم سراغ تابستون....میگن امسال هم آّب جیره بندی هم برق

راست میگن!؟

8-یه سوال که 30 سال که دارن همه ازت می پرسن

تو هم مثله بقیه خسته شدی می دونم

وقتی دولت عوض شد رئیس جمهور جدید می تونه با آمریکا کنار بیاد؟

چند سوال کوتاه هم می پرسم!!!

-مترو تا کجا راه میفته؟

-کنکور سر جاش میمونه؟

-بهشت زهرا پر میشه؟

-استقلال قهرمان میشه؟

-حماس و اسرائیل دست از سر هم بر میدارن؟

-خونه بازم ارزون میشه؟

و....

در آخر یه سوال شخصی

عید سال دیگه زندم؟

حالا هر کی هرچی دوست داره بپرسه.

+ نوشته شده در  پنجشنبه ششم فروردین 1388ساعت 23:41  توسط "پویا فتحی"  | 

درود بر همه ی دوستان عزیز...

چند وقتی هست که به این فکر افتادم که مطالب این وبلاگ و در زمینه های دیگه هم گسترش بدم و بر همین روی این آخرین پستی خواهد بود که صرفا به ترانه اختصاص داره.

خوشحال میشم که در پست های آینده هم از نظراتتون بهره مند شوم.

 

خیلی وقته ترانه ی تازه ای ننوشتم به خاطر همین ترانه ای قدیمی تر رو انتخاب کردم که در این پست قرار بدم.

عذر خواهی می کنم از همه ی دوستانی که این ترانه رو تو وبلاگ قبلی من خوندن یا شاید در جایی دیگر از زبان خودم شنیدن.

 

                                         افسون

 

نمی دونم چرا دنبال یک رویا                  از این روشن نگاه تو گذر کردم

به دنبال هوایی مبهم و تاریک                به افسون خیال شب سفر کردم

نمی دونم چرا از تو پریشونم                 نمی دونم چرا از تو پر از دردم

نشستم در رکاب باد ولگردی                 نمی دونم چرا با تو چنین کردم

نمي دونم     نمي دونم     نمي دونم

تو جانانه ترين شب پرسه ي عشقي     تو معجون سكوت و حرف و آغوشي

نمي دونم چرا از تو گذر كردم                 تويي كه روشن شبهاي خاموشی

نمي بينم در اين شهر پر از رويا             به جز زيبايي خيس نگاه تو

نمي دونم چگونه تا تو برگردم                به اون دستاي پاك و بي گناه تو

نمي دونم     نمي دونم     نمي دونم

 

زمانی که این ترانه رو نوشتم ۱۶ سال داشتم و به نوعی ۵ سال از اون زمان میگذره.

ولی لازم بود که توضیح بدم این ترانه بر روی فیلم نامه ی دوست عزیزم بهروز داوری نوشته شد.

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه سی ام آبان 1387ساعت 18:15  توسط "پویا فتحی"  | 

 

                                   رسواتر از رسوای رسوا تر!!!!

 

از این جهان رو به هیچ انگیز                              در واپسین رویای زیباتر

از شوق گفتن تا نترسیدن                                تا مرز هر تقدیر والاتر

تا فتح آن تصویر رویایی                                    هر لحظه شب دلخونه دلخون است

رو به تمام لحظه می مانم                                در جستجوی خواب رویاتر

این ضرب دل تنگ جهان سرد است                       آواز پر خون از صدای من

چشمی به سوی خواب بی پایان                     چشمی به سوی شوق دنیاتر

دنیا چه می خواهد از این دنیا؟                          با این نگاه مست و فرسوده

تبعید مرگی ای چنین شاید                               در رسم این دنیای فرداتر

ما در غمه لحظه به جا ماندیم                           در این سکوت سرد و دل خسته

ما در پس هر لحظه چرخانیم                             رسواتر از رسوای رسواتر

+ نوشته شده در  جمعه نوزدهم مهر 1387ساعت 0:8  توسط "پویا فتحی"  | 

قرار بود با یک غزل به روزشم ولی احساس کردم این ترانه تازه تر از بقیه اس بر همین اساس این ترانه را در پست جدیدم قرار دادم.

 

تماشا کن دل آویزم              که من پس می زنم من را

به شب نزدیک نزدیکم           به تو وابسته ام اما

شکوه انگیزه محبوبم            تو آغاز تماشایی

که گفته دوری از لبهام؟        تو که با من همین جایی

همین جا که نگاه من            از این دنیا جدا مانده

نگین سرخ لبهایت               میون لحظه جا مانده

تو مقیاس تماشایی             در این واپاشی احساس

جدا از من نمی مانی           حضور لحظه پابرجاس

23/5/1387

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و پنجم شهریور 1387ساعت 0:31  توسط "پویا فتحی"  | 

حدود یک ماه از پخش آلبوم رگبار با صدای سیاوش قمیشی می گذره...و من هم قرار بود تو این یک ماه ترانه ی دوست عزیزم اکبر احمدی و در پستی جدید قرار بدم که متاسفانه مجال این کار پیدا نشد...

امروز تصمیم گرفتم بعد از یک ماه یا شاید خیلی بیشتر چون به نوعی قرار بود این کار قبل از اومدنش به به بازار به صورت ترانه ی کتبی خونده بشه با این کار زیبا از اکبر احمدی به روز شم.

 

                     گل من                  

 

برقرار باشی و سبز          گل من تازه بمون

نفسم پیش کش تو         تو پر آوازه بمون

باغ دل بی تو خزون          موندنی باش مهربون

تو که از خود منی            منو از خودت بدون

واسه تو می خونم از شب  غزل حافظ و سعدی

به خدا میسپارمت من      تا ترانه های بعدی

غزل و قافیه بی تو           همه رنج انتظاره

این همه شعر و ترانه         همه بی عطر و بهاره

موندنی باشی همیشه     لب پاییز و نبوسی

نشه پرپرشی عزیزم         مهربون گلم نپوسی

اکبر احمدی

توضیح:(جای منزنده بمون) در بیت اول در اجرا جایگزین (تو پر آوازه بمون )شد...بیت سوم در اجرا حذف شد.

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و دوم مرداد 1387ساعت 2:40  توسط "پویا فتحی"  | 

پس از مدتی بسیار طولانی دوباره می نویسم ...انشاالله به صورت مداوم... شاید این خانه ی جدید باعث بیشتر ماندنم شود.

 

                                                                 رفیق         

 

این غزل شکفتن گریه ی مهتاب رفیق                دل دل نبض سکوت پیر مرداب رفیق

با صدای من بخون نامه ی افسوس منو      غمه بغض این صدای خسته بی تاب رفیق

شب فرسوده ی کابوسو به آخر برسون   لحظه های بی تو مثل خواب بی خواب رفیق

زیر بارون نگاه غربت زرد غروب                         یه نفر مونده تو صحرا که پی آب رفیق

توی دریای طلوع آرزوی بی رمق                         تنه تاریک یه سایه گیر گرداب رفیق

قلب این رفیق و با ستاره بشناس و ببین            که هنوزم توی این زمونه نایاب رفیق

۱۰/۲/۱۳۸۶

 

+ نوشته شده در  شنبه هشتم تیر 1387ساعت 16:12  توسط "پویا فتحی"  |